وبلاگی با متون قرآنی و عرفانی
یه خاطره دارم از روزی که داشتم از محل زندگیم به سر کار میرفتم چشمم به زنی زیبا خورد خیلی زیبا چندنفری اونجا بودن زن به من اشاره کرد ولی ترسیدم به گناه بیفتم صورتم برگشتوندم سمت تابلوی رو سر در مغازه تا فراموش کنم گناه رو و چنین هم شد الان که فکر می کنم می گم خدا رو شکر بعضی وقتها انسان چقدر بزرگ میشه گناه نمی کنه کاش همیشه گناه نکنم بازم خدارو شکر امیدوارم شما هم گناهانتون بزارید کنار یک لحظه گناه آدما رو به پرتگاه می ندازه طوری که نمی تونی از اون در بیایی ممنون که این خاطراتو می خونید شب بخیر امروز در مورد لجبازی برای شما لجبازی انسان را به گناه کشانده و از اصل قافیه دور می شود مثال انسان اگر حریص برای جمع کردن باشد از هر راهی پول در می آورد این یعنی لجبازی و عجله در کار ادامه دارد دوستان عزیزم یادش بخیر یه روزی از روزهای خوب خدا بود روز شهادت حضرت فاطمه (س) من قصد داشتم اون روز به مغازه نیام اما گفتم به امید خدا میرم امیدوارم حضرت فاطمه شفاعت ما رو پیش خدا بکنه تا من بتونم اون روز پول خوبی در بیارم و همینم شد یک میلیون کار کردم یعنی باورتون نمیشه 400 هزار تومان سود چون خیلی بدهکاری داشتم آرزو می کردم اون روز پول زیادی دستم بیاد طوری مغزام شلوغ شد که تا 2 شب کار می کردم ولی خوب صبح اومدم مغازه 100 هزار تومان پولم کسی که احتیاج داشت بدون اجازه برداشته بگذریم این روز خیلی خاطره زیبایی بود خدارو فراموش نکنید حتی در سخت ترین شرایط خدا دستگیر بدترین شرایط رو براتون آسون می کنه موفق باشد خاطرات واقعی اوصالی شب ها به
سرایت ناله ها کردم روز ها بر وفایت گریه ها کردم بارها برای
دیدنت دعا کردم نه ادعا
بلکه خدایا خدا کردم شاعر حمید اوصالی خالی شدم از عشق ز آنچه در الستم کردی گفتی که تو عهد بستی با من گـــفتم به خـــدا تو هرچــه هستـی ، بــا مـن شعر حمید اوصالی دیوانه شدم گر همه غم ساز شدم اواره شدم گر ره میخانه برفتم براو در کعبه جانان بر ره بت خانه شدم شاعر حمید اوصالی که کردم هزار بار به خویشتن دست درازی بگفتم آخر ای آبرویم در کجایی چه سازی بگفتا کرده ای با خود دمی هردم تو بازی شاعر حمید اوصالی بی وضو مسجد
نبیند نماز را بی قدم نسازد
کس نیاز را چو به ره نماز شتابی بشتاب که بی وضو نکند ندا الله را شاعر میعاد (اوصالی)
| Design By : Mihantheme |




