تبليغاتX
قرآن و راه زندگی کردن با قرآن

قرآن و راه زندگی کردن با قرآن

وبلاگی با متون قرآنی و عرفانی

سلام

یه خاطره دارم از روزی که داشتم از محل زندگیم به سر کار میرفتم چشمم به زنی زیبا خورد خیلی زیبا چندنفری اونجا بودن زن به من اشاره کرد ولی ترسیدم به گناه بیفتم صورتم برگشتوندم سمت تابلوی رو سر در مغازه تا فراموش کنم گناه رو و چنین هم شد الان که فکر می کنم می گم خدا رو شکر بعضی وقتها انسان چقدر بزرگ میشه گناه نمی کنه کاش همیشه گناه نکنم

بازم خدارو شکر امیدوارم شما هم گناهانتون بزارید کنار یک لحظه گناه آدما رو به پرتگاه می ندازه طوری که نمی تونی از اون در بیایی

ممنون که این خاطراتو می خونید

شب بخیر

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط اوصالی| |

با سلام به در گاه خداوند و درود بر پیامبر بزرگوار و انبیای الهی

امروز در مورد لجبازی برای شما

لجبازی انسان را به گناه کشانده و از اصل قافیه دور می شود

مثال انسان اگر حریص برای جمع کردن باشد از هر راهی پول در می آورد این یعنی لجبازی و عجله در کار

ادامه دارد


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط اوصالی| |

سلام

دوستان عزیزم

یادش بخیر یه روزی از روزهای خوب خدا بود روز شهادت حضرت فاطمه (س)

من قصد داشتم اون روز به مغازه نیام اما گفتم به امید خدا میرم امیدوارم حضرت فاطمه شفاعت ما رو پیش خدا بکنه تا من بتونم اون روز پول خوبی در بیارم و همینم شد یک میلیون کار کردم یعنی باورتون نمیشه 400 هزار تومان سود چون خیلی بدهکاری داشتم آرزو می کردم اون روز پول زیادی دستم بیاد طوری مغزام شلوغ شد که تا 2 شب کار می کردم ولی خوب صبح اومدم مغازه 100 هزار تومان پولم کسی که احتیاج داشت بدون اجازه برداشته بگذریم این روز خیلی  خاطره زیبایی بود

خدارو فراموش نکنید حتی در سخت ترین شرایط خدا دستگیر بدترین شرایط رو براتون آسون می کنه موفق باشد

خاطرات واقعی اوصالی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط اوصالی| |

شب ها به سرایت ناله ها کردم

     روز ها بر وفایت گریه ها کردم

بارها برای دیدنت دعا کردم

      نه ادعا  بلکه خدایا خدا کردم

شاعر حمید اوصالی

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط اوصالی| |

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستندشگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط اوصالی| |

برای تغییر یافتن لازم نیست خود را عوض کنی باید خود را باز سازی کنی

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط اوصالی| |

آخر ای دوست چنان مستم کردی

               خالی شدم از عشق ز آنچه در الستم کردی 

گفتی که تو عهد بستی با من

                گـــفتم به خـــدا تو هرچــه هستـی ، بــا مـن 

شعر حمید اوصالی


            


نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط اوصالی| |

چه کردم با خود با همه دمساز شدم

                   دیوانه شدم گر همه غم ساز شدم

اواره شدم گر ره میخانه برفتم براو

                 در کعبه جانان بر ره بت خانه شدم

شاعر حمید اوصالی

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط اوصالی| |

به دست خود کردم با آبروی خویش بازی 

                           که کردم هزار بار به خویشتن دست درازی

بگفتم آخر ای آبرویم در کجایی چه سازی

                           بگفتا کرده ای با خود دمی هردم تو بازی

شاعر حمید اوصالی

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط اوصالی| |

بی وضو مسجد نبیند نماز را     بی قدم نسازد کس نیاز را

چو به ره نماز  شتابی بشتاب   که بی وضو  نکند ندا الله را



شاعر میعاد (اوصالی)

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط اوصالی| |

Design By : Mihantheme